گزارشي تكان دهنده از يك شاهد عيني :
مردم طبق وعده ای که کرده بودند، راس ساعت 4 در میدان انقلاب حضور به هم رساندند اما مامورین امنیتی و ضد شورش از قبل تدابیری را برای جلوگیری از تظاهرات مردم اندیشیده بودند. در میدان انقلاب، خیابان های اطراف و همچنین خیابان هایی که به این میدان ختم میشد، تا چشم کار میکرد نیروهای امنیتی و ضد شورش حضور داشتند به طوری که دور میدان انقلاب به طور کامل پوشیده از این ماموران و ماشین هایشان بود.
در پیاده رو ها هر یک متر به یک متر مامورین با سلاح و سپر و ... ایستاده بودند و از هر گونه تجمع جلوگیری میکردند. به طوری که اگر مردم حتی در رفت و آمد خودشان قدری آهسته حرکت میکردند، پلیس با بلند گو به آنان هشدار میداد.
اما نكته قابل تامل اينجا بود كه مردم عزم جزم كرده بودند تاهر طور شده تظاهرات عليه حكومت بكنند .
تعداد مردم شركت كننده در تظاهرات امروز به رغم تمام تمهيدات شديد نيروهاي سركوبگر نظام به راحتي به يك ميليون ميرسيد و به سختي انتهاي جمعيت ديده ميشد.
در ابتدا مردم به دليل جو شديد امنيتي نميتوانستند تجمع را شكل بدهند اما حوالی ساعت چهار بود که این جمعیت فوق العاده کثیر تصمیمم گرفتند به سمت میدان آزادی حرکت کنند که با مخالفت شدید پلیس مواجه شدند.
نیرو های امنیتی ,خیابان منتهی به میدان آزادی را بستند و مانع ورود مردم به آن خیابان شدند و از این جا بود که به تدریج موج اعتراضات مردمی بلند شد و اوج گرفت.
ابتدا هو کشیدند و بعد پلیس مردم را به زور به خیابان دیگری هدایت کرد. مردم خيابان جمالزاده را طي كردند و در انجا اندک در گیری رخ داد كه چند تن از هموطنان زخمي شدند , یک پیر مرد از ناحیه سر به شدت مجروح شده بود . وقتی احوال او را از همسرش جویا شدم، او گفت” با باتوم به سر شوهرم کوبیدند و الان هم که میبینی داره از سرش خون میاد”.
مردم وارد خيابان فرصت شیرازی شدند. یعنی در آنجا تمامي جمعیت به هم پیوستند و در حال شعار دادن خیابان را به سمت میدان توحید طی کردند. در همین حین در ابتدای خياباني شیرازی یک زن جوان مورد هجوم یک مامور بی رحم قرار گرفت. این مامور با باتوم به سر و گردن این زن میکوبید و مردم در این حین عصبانی شده به سمت پلیس حمله کردند و اینجا بود که فتیله خشم و اعتراض و جنگ علنی روشن شد.
از این جا به بعد پلیس با نیرو های فوق العاده خشن و وحشي و با گاز های اشک آور غلیظ و سلاح های مختلف از جمله باتوم. شیلنگ- کابل- زنجیر و.... وارد عمل شد.
مردم از هر سو فرار میکردند، اما به هر سمت كه ميرفتند بسته بود و نيروهاي امنيتي براي قفل كردن جمعيت آنجا را بسته بودند ,بالا خره مردم مجبور شدند گاز اشك آور را تحمل کنند و با زور از آنجا رد شوند.
تمام خيابانهاي اطراف گاز اشک اور زده شده بود و مامورین با تیر اندازی و ضرب و شتم مردم را متفرق ميکردند و هر دسته را در خیابان یا کوچه ای گیر می انداختند تا سرکوب مردم برایشان راحت تر باشد..
در این میان موتور سوار های بی رحم وارد میدان شدند , آنها هر کدام یک کوله پشتی حاوی گاز اشک آور داشتند و ثانیه به ثانیه این گاز ها را در میان مردم بی سلاح و بی دفاع پرتاب میکردند.
در یک صحنه که من خود شاهد آن بودم، یک پسر جوان هم سن خودم، کمی بزرگتر با پدر پیرش و مادرش در پیاده رو خيابان فرصت شیرازی مشغول راه رفتن بودند. این در همان حالی بود که اوضاع خیلی شلوغ و وحشتناک بود، یک موتور سوار با یک لحن بد و خشن این پیر مرد را هل داد و به گفت، این جا چه غلطی میکنی ، برو گمشو دیگه، و یک باتوم محکم به بازوی این پیر مرد کوبید. پسر این مرد که غیرتی شد با مامور درگیر شد و با لگد به شکم این مامور کوبید، و در این لحظه( الله اکبر، واقعا دلخراش بود) مامورین به این جوان حمله کرده ،آنقدر با ضربات باتوم و لگد و کابل این پسرجوان رازدند که بدنش مثل خمیر بازی یا مثل گوشت قربونی شده بود. مادر این جوان هم که جیغ میزد و از زدن مامورین جلوگیری میکرد, مورد حمله با باتوم قرار گرفت و در یک لحظه( و در حالی که قلبم در حال ایستادن بود) دیدم که مامورین این پدر و مادر و فرزندش را به قصد کشت دارند میزنند. مردم هم جرات نمی کردند بیان جلو، یعنی مامورین نمی گذاشتند بیان جلو و با گاز اشک اور و شلیک گلوله مردم را فراری میدادند و مردم تنها کاری که میتوانستند انجام دهند این بود: فریاد الله اکبر، الله اکبری که زمین و زمان را می لرزاند. از اعماق وجودشان فریاد میزدند و گاها به مامورین فحش ناموس میدادند. منم به قران قسم اشک از چشمانم جاری بود و مو به تنم سیخ شده بود. چون شاهد صحنه اي بودم که اصلا تصورش را هم نمی کردم. یک خانواده زیر چکمه ها و لگد های مامورین فریاد میزدند،جیغ میزدند، کمک میخواستند و هیچ کس نبود که به یاری آنان بشتابد. البته در این میان عده زیادی هم بازداشت شدند. و آنها را با دستبد به رکاب ماشین ها میبستند. در میان باز داشت شدگان ، هم زن مشاهده میشد، هم مرد. امروز قيامت بود , قيامت.......
مردم طبق وعده ای که کرده بودند، راس ساعت 4 در میدان انقلاب حضور به هم رساندند اما مامورین امنیتی و ضد شورش از قبل تدابیری را برای جلوگیری از تظاهرات مردم اندیشیده بودند. در میدان انقلاب، خیابان های اطراف و همچنین خیابان هایی که به این میدان ختم میشد، تا چشم کار میکرد نیروهای امنیتی و ضد شورش حضور داشتند به طوری که دور میدان انقلاب به طور کامل پوشیده از این ماموران و ماشین هایشان بود.
در پیاده رو ها هر یک متر به یک متر مامورین با سلاح و سپر و ... ایستاده بودند و از هر گونه تجمع جلوگیری میکردند. به طوری که اگر مردم حتی در رفت و آمد خودشان قدری آهسته حرکت میکردند، پلیس با بلند گو به آنان هشدار میداد.
اما نكته قابل تامل اينجا بود كه مردم عزم جزم كرده بودند تاهر طور شده تظاهرات عليه حكومت بكنند .
تعداد مردم شركت كننده در تظاهرات امروز به رغم تمام تمهيدات شديد نيروهاي سركوبگر نظام به راحتي به يك ميليون ميرسيد و به سختي انتهاي جمعيت ديده ميشد.
در ابتدا مردم به دليل جو شديد امنيتي نميتوانستند تجمع را شكل بدهند اما حوالی ساعت چهار بود که این جمعیت فوق العاده کثیر تصمیمم گرفتند به سمت میدان آزادی حرکت کنند که با مخالفت شدید پلیس مواجه شدند.
نیرو های امنیتی ,خیابان منتهی به میدان آزادی را بستند و مانع ورود مردم به آن خیابان شدند و از این جا بود که به تدریج موج اعتراضات مردمی بلند شد و اوج گرفت.
ابتدا هو کشیدند و بعد پلیس مردم را به زور به خیابان دیگری هدایت کرد. مردم خيابان جمالزاده را طي كردند و در انجا اندک در گیری رخ داد كه چند تن از هموطنان زخمي شدند , یک پیر مرد از ناحیه سر به شدت مجروح شده بود . وقتی احوال او را از همسرش جویا شدم، او گفت” با باتوم به سر شوهرم کوبیدند و الان هم که میبینی داره از سرش خون میاد”.
مردم وارد خيابان فرصت شیرازی شدند. یعنی در آنجا تمامي جمعیت به هم پیوستند و در حال شعار دادن خیابان را به سمت میدان توحید طی کردند. در همین حین در ابتدای خياباني شیرازی یک زن جوان مورد هجوم یک مامور بی رحم قرار گرفت. این مامور با باتوم به سر و گردن این زن میکوبید و مردم در این حین عصبانی شده به سمت پلیس حمله کردند و اینجا بود که فتیله خشم و اعتراض و جنگ علنی روشن شد.
از این جا به بعد پلیس با نیرو های فوق العاده خشن و وحشي و با گاز های اشک آور غلیظ و سلاح های مختلف از جمله باتوم. شیلنگ- کابل- زنجیر و.... وارد عمل شد.
مردم از هر سو فرار میکردند، اما به هر سمت كه ميرفتند بسته بود و نيروهاي امنيتي براي قفل كردن جمعيت آنجا را بسته بودند ,بالا خره مردم مجبور شدند گاز اشك آور را تحمل کنند و با زور از آنجا رد شوند.
تمام خيابانهاي اطراف گاز اشک اور زده شده بود و مامورین با تیر اندازی و ضرب و شتم مردم را متفرق ميکردند و هر دسته را در خیابان یا کوچه ای گیر می انداختند تا سرکوب مردم برایشان راحت تر باشد..
در این میان موتور سوار های بی رحم وارد میدان شدند , آنها هر کدام یک کوله پشتی حاوی گاز اشک آور داشتند و ثانیه به ثانیه این گاز ها را در میان مردم بی سلاح و بی دفاع پرتاب میکردند.
در یک صحنه که من خود شاهد آن بودم، یک پسر جوان هم سن خودم، کمی بزرگتر با پدر پیرش و مادرش در پیاده رو خيابان فرصت شیرازی مشغول راه رفتن بودند. این در همان حالی بود که اوضاع خیلی شلوغ و وحشتناک بود، یک موتور سوار با یک لحن بد و خشن این پیر مرد را هل داد و به گفت، این جا چه غلطی میکنی ، برو گمشو دیگه، و یک باتوم محکم به بازوی این پیر مرد کوبید. پسر این مرد که غیرتی شد با مامور درگیر شد و با لگد به شکم این مامور کوبید، و در این لحظه( الله اکبر، واقعا دلخراش بود) مامورین به این جوان حمله کرده ،آنقدر با ضربات باتوم و لگد و کابل این پسرجوان رازدند که بدنش مثل خمیر بازی یا مثل گوشت قربونی شده بود. مادر این جوان هم که جیغ میزد و از زدن مامورین جلوگیری میکرد, مورد حمله با باتوم قرار گرفت و در یک لحظه( و در حالی که قلبم در حال ایستادن بود) دیدم که مامورین این پدر و مادر و فرزندش را به قصد کشت دارند میزنند. مردم هم جرات نمی کردند بیان جلو، یعنی مامورین نمی گذاشتند بیان جلو و با گاز اشک اور و شلیک گلوله مردم را فراری میدادند و مردم تنها کاری که میتوانستند انجام دهند این بود: فریاد الله اکبر، الله اکبری که زمین و زمان را می لرزاند. از اعماق وجودشان فریاد میزدند و گاها به مامورین فحش ناموس میدادند. منم به قران قسم اشک از چشمانم جاری بود و مو به تنم سیخ شده بود. چون شاهد صحنه اي بودم که اصلا تصورش را هم نمی کردم. یک خانواده زیر چکمه ها و لگد های مامورین فریاد میزدند،جیغ میزدند، کمک میخواستند و هیچ کس نبود که به یاری آنان بشتابد. البته در این میان عده زیادی هم بازداشت شدند. و آنها را با دستبد به رکاب ماشین ها میبستند. در میان باز داشت شدگان ، هم زن مشاهده میشد، هم مرد. امروز قيامت بود , قيامت.......
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر