۱۳۸۸ تیر ۸, دوشنبه

آن هنگام كه ديگر هيچ گذرگهي براي اين ديار نبود...

فرياد آزادي

و اين چنين است كه شب پرستان فرياد خورشيد را تاب نمي آورند. فريادي كه پس از سالهاي سال فرو خوردن, بغض اينك بر روي سنگفرش خيابانهاي متروكة اين ديار پاك نقشِ گلگون لاله انداخته است.
اين مرغكان سپيد عاشق, چو پرواز پرنده با پگاه هر روز ,فرياد آزادي سر ميدهند و طنين رها شدنشان تار و پود اين خاك را به لرزه مي اندازد .فرياد آزادي سر ميدهند و كو آن دشنه اي كه ياراي نبرد با اين فرياد را داشته باشد!
اين كركسهاي سياه ,اين درنده وحشيان بر آمده از اعصار دور هر روز,ميزنند و ميبرند و ميكشند! اما اين جوجه هاي نشسته در آشيانه باز با كوله باري سنگين تر از ديروز با كوله باري از شمار شمار يار به خون غلطيده بر پا ميخيزند و دادخواه رنج و فغان يك خلق و يك ميهنند.
اينك من با تو هستم اي دختر آفتاب ! اي خواهر گلگون چهرِ سرزمين من ! تو در من زاده شدي ,در من زاده شدي درست در همان دقايقي كه همه بر بالينت سوگوار بودند !تو در من زاده شدي ديگر بار درست در همان لحظات وداع با چشمان باز ... ندا ! اي دختر شقايقهاي سرخگونه دشتهاي ناب....
و اينك من با شما هستم با شما اي پسران امواج خروشان! اي برادران شهيد به معراج رفته در سرزمين من !من اينك باور به افق و شكوفايي شما را به خورشيدتان بد مستم ! من هر صبح با خون شما وضوي عشق ميگيرم و بر زمين پذيراي پيكرهاي آذرگونتان سجده ! با من سخن از رفتن شما نيست كه رود خروشان خونهاي پاكتان در دشواري شب,آن هنگام كه ديگر هيچ گذرگهي براي اين ديار نبود, راه سحر را به من نشان داده است !

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر