۱۳۸۸ تیر ۸, دوشنبه

ندا آقا سلطان لحظه اي تنها نمي ماند!مردم گروه گروه دور آرامگاه او جمع مي‌شدند...


مزار شهيد ندا آقا سلطان

پنجشنبه، چهارم تير 1388، قطعه 257 بهشت زهرا از نيروهاي لباس شخصي پر بود. اطراف اين قطعه، نيروهاي بسيجي و سپاهي به وفور به چشم مي خوردند. نيروهاي بسياري نيز خارج از بهشت زهرا و جلوي مترو مستقر بودند. ندا آقا سلطان لحظه اي تنها نمي ماند. مردم گروه گروه دور آرامگاه او جمع مي‌شدند، اشک مي ريختند و فاتحه مي خواندند. يک مأمور نيروي انتظامي مدام به مردم تذکر مي داد که متفرق شوند. مي گفت: فاتحه که اين قدر طول نمي کشه. خوندين برين ديگه!! زني گفت: ”آقا ما خانواده ش هستيم. چرا اين قدر برين برين مي کنين!؟” مأمور گفت: ”خانواده ش خيلي وقته که رفتن. راضي هم نيستن کسي بياد سر قبر”. زن گفت:” آقا اين چه حرفيه که مي زنين. ما همه خانواده شيم. اين بچه ي همه ي ماست”. در اين لحظه زن جواني نيز گفت:” فقط سر قبر وايساديم. نترسين! اينجا انقلاب نمي شه.”
دوربينم را از کيفم درآوردم تا عکس بگيرم. با سرعت يک عکس گرفتم که يکي از لباس شخصي ها با عصبانيت فرياد زد: عکس نگير. جمعش کن. و با عجله از جمعيت خارج شد. دوربينم را به سرعت توي کيفم گذاشتم و خودم را آماده کردم تا دستي بازويم را بگيرد و توي يکي از چندين ون گشت ارشاد ,که پر بود از پليس زن پرتم کند که با صداي فرياد مردي به خودم آمدم. دو لباس شخصي که ماسک به صورت داشتند بازوان پسر جواني را گرفته بودند و با خود مي بردندش. پسر فرياد مي زد: ولم کنين. کجا مي بريدم؟ و آن دو لباس شخصي مي‌ گفتند: خفه شو! ساکت باش! پسر جوان که قدش بلندتر از آن دو مأمور بود، لباس مشکي به تن کرده بود و عينک به چشم داشت. رويم را به طرف قبر ندا بازگرداندم. در همان لحظه يکي از لباس شخصي ها بالاي قبر ندا نشست و گل رزي را برداشت که دورش را با روبان هاي سبز بسته بودند. هرچه تلاش کرد نتوانست گره روبان ها را باز کند. تلاش کرد که رز را از ساقه جدا کند تا بتواند روبان ها را دربياورد. در اين لحظه زنگ موبايلش به صدا درآمد و مجبور شد با يک دست موبايلش را از جيبش دربياورد و با دست ديگر هم نمي توانست گل سرخ را از ساقه جدا کند؛ بنابراين گل را برداشت و درحالي که با موبايلش حرف مي زد از جمعيت دور شد. پسر جواني به آرامي گفت: پسره اين گل رو گذاشت روي قبر ندا. اونا ديدن و گرفتنش. زن ميان سالي پس از خواندن فاتحه، در حالي که بلند مي شد رو به ندا گفت: روحت شاد اي شهيد. مأمور نيروي انتظامي باز تذکر داد: برين ديگه! واي نستين! اما جمعيت نمي ايستادند. مي رفتند و مردم ديگري جايگزين آن ها مي شدند. از جمعيتي که دور ندا حلقه زده بودند خارج شدم و به خانواده اي که دور يک قبر جمع شده بودند و مشخص بود يک عضو خانواده ي خود را به تازگي از دست داده اند نزديک شدم. مرد ميان سالي به جواني مي گفت: مأموره گفت طرف اسلحه داشته.......

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر